سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

فصل پاییزی

عشق بود

دلش لرزید

و آغوش را طلب کرد!


خاک بود

باران بارید

آمیخته شدند

و دمی که خدایی بود ...


لبخند زدی

و دنیا آغاز شد

تا من ...

 

میلادت مبارک

 

"پرسه"



نوشته شده در شنبه 94/4/27ساعت 8:36 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

عاشق تو بودم،

و چقدر لذت بخش بود وقتی که عاشق تو بودم

و بوی عطر دیگری مستم می کرد!

چقدر خوب دروغ می گفتم در عشق،

آنقدر غلیظ که صداقتم نیز دروغین می شد.

آخ که چقدر خوب ادعای عشق می کردم.

وقتی به دروغ می گفتم دوستت دارم مست می شدم.

و تو چه زجری می کشیدی وقتی که روح دروغین عشق

در سیاهی چشمانم برایت سوسو می زد و ترا به کام اندوه می کشاند!


تو شبیه یک مترسک

در خاک فرو رفته بودی

و لذت هم آغوشی نصفه و نیمه ات با من،مردانگیت را قلقلک می داد!

آنقدر که فواره شدی در خویش

تا تاریکی مطلق ...


فکر می کردی فانوسی بر دوش مترسک باشم!؟

افسوس که نشد

افسوس که اشتباه فکر کردی.

و من تنها شدم ...

حالا مدام بر تنهایی ام درود می فرستم،

به دروغ!

آخ که چقدر خوب دروغ می گویم در عشق ...

بوی هوسناک بدنت را حفظ کرده ام دیگر!

آنقدر بو کرده ام ترا که لحظه به لحظه غرق می شوم در شهوت داشتنت!


ای کاش می فهمیدم که مترسک هم تنهاست . . .


در انتظار بودنت نخواهم نشست

خوب می دانم که تو رفته ای

و خوب می دانم که دلم تنگ می شود برایت

ای مترسک دروغین من ...

ای عشق ...

 

"پرسه"


نوشته شده در دوشنبه 94/4/15ساعت 5:4 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

من معتقدم هر چه درباره انسان گفته اند فلسفه و شعر است

وآنچه حقیقت دارد جز این نیست که

انسان تنها آزادی است و شرافت و آگاهی

و اینها چیزهایی نیست که بتوان فدا کرد

حتی در راه خدا ...


نوشته شده در چهارشنبه 94/4/10ساعت 4:58 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

 

بالاجبار ...


زنی با لباس سفید نزدیک می شود

که می گویند قرار است روزی هم با لباس سفید دور شود ...!

و مردی که پوشیده در جلد شگون است ...


چقدر منزجر کننده است آغازی که

می دانی پایانش ابتدای قصه ای است دردناک ...


آغوشی سرد

لمسی بی روح

اشعاری بی وزن

و طعم لزج و چسبناک انسانیت ...


آخرش افسوس شد

رنج شد

و تنهایی ...

 

"پرسه"


نوشته شده در سه شنبه 94/3/26ساعت 9:51 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

من . . .

این واژه بی رنگ

این دلهره های بودن

این گرگ و میش تنهایی

این نفس کشیدن که سخت مغلوب شده است

این "من" است که از پا درآمده و تاب ماندن ندارد . . .

.

.

.

چه حجم دنجی است زندگی !!

ولی تلخ و ملال انگیز

.

.

.

برای زیستن

خیالی ژرف و روحی چون دریا لازم است

که "من" تهی از آنم . . .

پرسه


نوشته شده در یکشنبه 93/12/10ساعت 3:6 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

یادت باشد که روح من همواره در توست

مبادا لحظه ای مرا به فراموشی بسپاری

که آن لحظه بی گمان بر تابوت زمان خواهم خفت ...

 

پرسه


نوشته شده در شنبه 93/12/9ساعت 11:30 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

باران که می بارد

تصویر تو در آینه چشمانم نقش می بندد

و من باز هم تهی می شوم از رنج بودنم ...

 

پرسه


نوشته شده در شنبه 93/12/9ساعت 11:25 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

خسته بودم . . .

خوابم که برد چشمهایم باز شد !

رو به دنیا . . .

هنوز

هنوز

هنوز

و هنوز در خواب دنیا شناورم.

. . .

. . .

. . .

چه بیصبرانه در انتظار دوباره چشم بستن و بیدار شدنم . . . !


"پرسه"

 


نوشته شده در سه شنبه 93/7/22ساعت 11:6 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

 

تنهاترازسکوت

 

آنشب . . .

بدون من نوشیدی

شراب فراموشی را . . .

و بدون من خوابیدی

سرمست و تهی

از هرآنچه که اسمش را عشق بگذاری . . .

و امشب . . .

بدون تو خواهم نوشید

باده رهایی را . . .

و سرمست و لبریز

از همه دلتنگی ها و رنج ها و تنهایی ها

دود خواهم شد

با سیگارم . . .

امشب بی تو خواهم خفت

برای همیشه . . .

نوشته : پرسه


نوشته شده در یکشنبه 92/7/28ساعت 10:34 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

 

پاییز

 

زرد و تنها

چون پاییزم

سرمست و بی پروا

در چنگ نوازشگر باد

و با صدای کلاغ ها

میرقصم . . .

برگهایم در آسمان و زمین بی قرار

و من منتظر . . .

در انتظار عابری عاشق که بر تنهایی هایم قدم بگذارد

باشد که صدای خش خش برگهای زرد شده و به پای خود ریخته ام

زیر پاهایش

ناقوس پرکشیدن و رهاییم را به صدا درآورد . . .

 

نوشته : پرسه

 


نوشته شده در پنج شنبه 92/7/4ساعت 9:24 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

   1   2      >