سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
ساعت ویکتوریا

فصل پاییزی

خسته بودم . . .

خوابم که برد چشمهایم باز شد !

رو به دنیا . . .

هنوز

هنوز

هنوز

و هنوز در خواب دنیا شناورم.

. . .

. . .

. . .

چه بیصبرانه در انتظار دوباره چشم بستن و بیدار شدنم . . . !


"پرسه"

 


نوشته شده در سه شنبه 93/7/22ساعت 11:6 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

 

فصل پاییزی من که میرسه


فصل اندوه سفر سر میرسه . . .



نوشته شده در جمعه 93/7/4ساعت 6:54 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

دیگر کجا !؟

آخرین برگ دفترم را نوشتی

این پایان من است


برای بازخوانی من به کتابخانه قبرستان ، ردیف آخر مراجعه شود ...


نوشته شده در چهارشنبه 93/3/7ساعت 3:29 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

مرا تو بی سببی نیستی

براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه تاریک

کلام از نگاه تو شکل میبندد

خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی . . .

"چه مومنانه نام مرا آواز میکنی . . ."

 

شعر : استاد شاملو

 


نوشته شده در جمعه 92/9/22ساعت 9:16 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

رنگین کمان . . . ،

هفت رنگ!

و شب و روزها سیاه  و سفید . . .

و زندگی نیز . . .

ولی افسوس من!

لبریزم از خاکستری

آغشته تا خون . . .

کاش روزگار خاکستری میشد

تا همرنگ بودم

گم بودم . . .

 

نوشته : پرسه


نوشته شده در دوشنبه 92/9/4ساعت 10:55 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

 

تنهاترازسکوت

 

آنشب . . .

بدون من نوشیدی

شراب فراموشی را . . .

و بدون من خوابیدی

سرمست و تهی

از هرآنچه که اسمش را عشق بگذاری . . .

و امشب . . .

بدون تو خواهم نوشید

باده رهایی را . . .

و سرمست و لبریز

از همه دلتنگی ها و رنج ها و تنهایی ها

دود خواهم شد

با سیگارم . . .

امشب بی تو خواهم خفت

برای همیشه . . .

نوشته : پرسه


نوشته شده در یکشنبه 92/7/28ساعت 10:34 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

 

پاییز

 

زرد و تنها

چون پاییزم

سرمست و بی پروا

در چنگ نوازشگر باد

و با صدای کلاغ ها

میرقصم . . .

برگهایم در آسمان و زمین بی قرار

و من منتظر . . .

در انتظار عابری عاشق که بر تنهایی هایم قدم بگذارد

باشد که صدای خش خش برگهای زرد شده و به پای خود ریخته ام

زیر پاهایش

ناقوس پرکشیدن و رهاییم را به صدا درآورد . . .

 

نوشته : پرسه

 


نوشته شده در پنج شنبه 92/7/4ساعت 9:24 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

 

ای خیال انگیز ای آبی بی پایان

مثال ماه دور از من

تو ای معنی باریدن تو ای باران

منم من آنکه در نمباد پاییز دو چشمت پرسه ها میزد

منم من آنکه بعد از رفتن تو ضجه ها میزد

و در قحطی باران دست و پا میزد

بیا افسونگر شام سیاهم باش

دوباره تازه شو نو شو بیا مهتاب راهم باش

من همچون کودکی مغموم دلتنگم

بیا پاییز من همدرد آهم باش

بسان یک شب سرد و سیاه و بی ستاره

در تب آنم

که باز آیی و افشانی به روی صورت من مهر دستانت

و من پرسه زنان گم شم در اندوه دو چشمانت

ولی افسوس . . .

میدانم نمی آیی دگر آبی بی پایان

نمی آیی دگر پاییز من "مادر"

نمی آیی دگر باران . . .


شعر : مجتبی ابوترابی (پرسه)



نوشته شده در دوشنبه 92/2/16ساعت 8:6 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |