سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغات در پارسی بلاگ

فصل پاییزی

کم میخوابم ولی زیاد خواب میبینم.

دیشب خواب مادرم را دیدم...

زیاد مفهوم نبود ولی...

خواب دیدم میان نهر آبی روان میدوم.

به سوی مادرم میدویدم.

دور نبود ولی هرگز به او نمیرسیدم

همانگونه که هرگز نرسیدم...

خیلی طول نکشید.بیدار شدم.

دیگر مانند گذشته اشکی نریختم.فقط زمزمه کردم : مادرم کجایی...

...

پاسی از شب گذشته.سحر نزدیک است.

خیره شدن و غرق شدن در ترک های گوشه ی دیوار اتاق چشمان بازم را نابینا کرده است.

به چیزی مبهم می اندیشم.

باز هم مثل همیشه نتیجه ای ندارد.

حال نوبت آن رسیده است که غبار بی جان و پر از حرف روی آینه ی اتاق را آزاد کنم.

من و آینه...

مثل همیشه...

لحظه ای چشمانم را میبندم

خانه سرد است.

شعله ای نیست.

قاب عکسی که روی تاقچه ی اتاقم تجلی خاطره هاست ، تنها دلگرمی من است.

باید قاب عکس را در آغوش بگیرم و اندکی اشک بریزم.

فقط اندکی...

حال درون چشمانم پر از اشک است که با یک پلک زدن روی صورتم روان میشود.

آه...کافی است.

باید زمزمه کنم.

خوابم می اید...

نوبت لالایی است.

مادر برایم لالایی بگو...

بلندتر...

مادر

من که چیزی نمیشنوم.

مادر خوابم می اید.برایم لالایی بگو.

با من قهر هستی؟!

مگر خودت نگفتی که مادرها هیچ وقت قهر نمیکنند؟

ولی حالا...

دیر زمانی است که دیگر جوابم را نمیدهی...

باید بخوابم...باید به خوابی ژرف فرو بروم...

میخواهم باز هم بدوم...

با اینکه هرگز نمیرسم ولی میخواهم بدوم...

میخواهم از دور چهره ای مه آلود را ببینم...

میخواهم باز هم خوابی نامفهوم ببینم...

و باز زمزمه کنم : مادرم کجایی...


نوشته شده در جمعه 86/11/26ساعت 1:44 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |