سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

فصل پاییزی

 

در بی حوصلگی قدم زنان به سوی اتاقش رفت !

بوم ،

رنگ ،

قلم مو ،

و مو

هایش را دستی کشید و قلم در دست گرفت !

بی حوصله ،

کلافه ،

با ذهنی تهی ...

قلم بر بوم گذاشت

و رها کرد .

چقدر روان ...

آخر ، نامعلوم بود !

و حیرت انگیز آن بود که در تابلوی او

خوب ها راست نبودند

و نه چپ ها بد !

همه را بی پروا می کشید

می کشید

کشید و کشید تا دست کشید ...!

نمی دانم !

شاید پشیمان است ،

اکنون که می بیند هیچ یک نشد آنچه که تصور می کرد !


تابلویی رنگین .

اینجا زمین .

من گویی انسان .

نقطه ای به اشتباه قلم ...


برایش بای بای می کنم ،

ولی حواسش به گوشه دیگری از تابلو جلب شده است !

قهوه می نوشد و لبخند می زند !

او که پروردگار ...

 

نوشته : مهر زاد



نوشته شده در شنبه 94/11/10ساعت 7:10 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

 

مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اینجا می ترسم ...!



نوشته شده در شنبه 94/11/3ساعت 10:29 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

همچو می ، لبریز در جام توام

چون کبوتر ، مست بر بام توام

گر تو صیادی و صیدم می کنی

نیست ترس از اینکه در دام توام

 

مهر - زاد


نوشته شده در شنبه 94/10/19ساعت 11:16 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

آغاز شدم ، بی آنکه بدانم

زمان بی رحمانه پیش رفت

و من از آنجا که کمی دانستم ، گشتم !

بدنبال خویشتن

بدنبال زیستن

شادی

غم

و بدنبال دنیا ...

چون تکه چوبی شناور در اقیانوس بی پایان بودن سر در گم بودم ...!

ناخواسته پیش می رفتم .

تا آنکه گرگ و میش شد !

دیگر چشمانم تار می دیدند

و کم کم نمی دیدند !

افق ، افق مرگ بود

و من بسویش در جریان ...


پوچ

تهی

بی پروا

که گفت :

به تاریکی خوش آمدی

به ترس

به مرگ ...

و من پذیرفته بودم که ناگزیرم !


ولی ناگهان

همان چیزی که نگاه خدا تعریفش می کردند ،

بر من گشوده شد !

انگار تمام زیبایی ها برایم نمایان شده بود

که گویی بین دنیا تا دنیا سکون پیدا کرده ام

نزدیک که شد

آغاز شدم !

باز هم بی آنکه بدانم ...!

 

 

نوشته :

مهر - زاد

 

تقدیم به او که دوستش دارم


نوشته شده در سه شنبه 94/10/1ساعت 1:3 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

بهترین ها از نظر من :

 

ریچارد کلایدرمن

کیتارو

سیاوش قمیشی

فرهاد مهراد

جان لنون

رومن پولانسکی

آلفرد هیچکاک

برتولت برشت

ویلیام شکسپیر

آنتونی کوئین

مارلون براندو

داستین هافمن

مورگان فریمن

تام هنکس

برد پیت

محسن نامجو

محسن چاووشی

مهدی سلطانی

علی عمرانی

رضا عطاران

مهدی فخیم زاده

فرهاد اصلانی

 

نظر شما چیه !؟


نوشته شده در یکشنبه 94/9/22ساعت 4:35 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

هوایی نبود ،

فقط بوی تو بود !

و هیچ تصویری ،

فقط روی تو ...

نه زمزمه ای و نه کلامی .

نفس می کشیدم تو را ، فقط !


شب بود .

غرقه در یخ زدگی ،

قایقی سوراخ !

خیالم ، مرگ را به سکوت تنهایی دعوت می کرد !

ولی من انگارکی دلم هوس می خواست ، هنوز !


در تنگنای سرد و نمور قایق ،

چه خالی بود جای تو !


انتظار ...

کشیدن یا نکشیدن !

مسئله تار بود !

مه آلود بود !

باد پرسه می زد !

شب همواره ژرف بود !

و من در خفقان شب فریاد سکوت سر می دادم !

که کجایی ؟

ای آنکه وجودم ز وجودت شده پیدا !

تو کجایی ، که من اینگونه تنهایی را باید چنگ بزنم !

بر من هبوط کن ...


هبوط کردی !

و من بی پروا ،

به توهم یک عشق ،

لبخندی مات بر لبانم نشست !

مسئله را نمی دیدم ،

که تار بود ، مه آلود بود ،

پس بی اختیار جولان دادم ،

نفس می طلبیدم ،

و هوس می راندم ...

راندم ،

راندم ،

و آنقدر راندم تا ...

گم شدم !

در عریانی گنگ تنت ...


اینجا آخر است !

و این منم !

خیس ...

ته نشین ...

 

نوشته :

مهر زاد


نوشته شده در دوشنبه 94/9/9ساعت 12:14 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

کنون 

زندگی اندوهی است مرگبار ،

که بر دوشم سنگینی می کند !


رنجی است انبوه ،

اندوه رفتن تو ...

 

مهر زاد


نوشته شده در شنبه 94/9/7ساعت 1:5 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

 

به سفر می اندیشم !

به آن جایی که تن بی معنا ،

و حضور پر رنگ است ...

به آن جایی که از رخوت زیستن تهی ،

و از هستی سرشار است ...

من به رفتن می اندیشم !

به آن جایی که زشتی ها،پوچ !

و زیبایی ها حقیقی است ...

آری ، من به مرگ می اندیشم ...

 

نوشته :

مهر زاد


نوشته شده در یکشنبه 94/9/1ساعت 6:9 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

عشق برایم کیمیا شد !

و زندگی چیزی جز عشق نیست ...


پس برایم فاتحه بخوانید!

من بدون عشق مرده ام ...

 

مهر زاد


نوشته شده در دوشنبه 94/8/18ساعت 8:16 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

دیگر خورشید نتابید !

وقتی که ابری شدیم ،

آسمان و من ...

آنجا بود که حضور معنایی دیگر پیدا می کرد !

دردم پاکت خالی سیگارم بود ،

و امیدم برگ ها !

امیدم ...

چه لذت بخش و چه مایوس کننده فرقی نمی کرد ،

چون دیگر خورشید نمی تابید .

و این بود آغاز من برای زیستن !

آغازی به سوی آزادی ...

به سوی ابدیت ...

به سوی لذتی ژرف و حقیقی ...

به سوی تمام آنچه از خدا تصور داشتم تا به آن روز ،

و شاید فراتر ...!


بی وقفه می دویدم

نه سنگی بود که زیر پای لنگ من برود !

و نه چوبی لای چرخ زندگی ...


دیگر تمام شده بود و اهمیتی نداشت ،

خورشید بی خورشید .

آنچه تا به آنروز درباره خورشید می گفتند دروغ بود !

و من تازه فهمیده بودم ...!

پس بی گمان می تاختم !

به سوی رهایی ...

گاهی نا امیدی بسراغم می آمد ،

فکر می کردم دچار وهم و خیال شده ام .

ولی واقعیت این بود که من می دیدمش

آنچه که آزادی نامش بود را می دیدم

دور بود

ولی ممکن ...!


نمی دانم ...

دیرزمانیست به سویش شتابانم ولی ...

هنوز هم خیلی دور است ...

می بینمش ولی در دور دست ها ...

دور تر از ابرهایی که امیدبخش هستند ،

دورتر از ستاره هایی که فرسنگ ها با من فاصله دارند ،

دورتر از آسمانی که دیگر خورشیدی ندارد ،

و دورتر از ...

حتی خدا !


آری دور است ...

ولی ممکن ...

 

نوشته : مهر زاد


نوشته شده در چهارشنبه 94/8/6ساعت 6:52 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5   >>   >