سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

فصل پاییزی

من معتقدم هر چه درباره انسان گفته اند فلسفه و شعر است

وآنچه حقیقت دارد جز این نیست که

انسان تنها آزادی است و شرافت و آگاهی

و اینها چیزهایی نیست که بتوان فدا کرد

حتی در راه خدا ...


نوشته شده در چهارشنبه 94/4/10ساعت 4:58 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

 

بالاجبار ...


زنی با لباس سفید نزدیک می شود

که می گویند قرار است روزی هم با لباس سفید دور شود ...!

و مردی که پوشیده در جلد شگون است ...


چقدر منزجر کننده است آغازی که

می دانی پایانش ابتدای قصه ای است دردناک ...


آغوشی سرد

لمسی بی روح

اشعاری بی وزن

و طعم لزج و چسبناک انسانیت ...


آخرش افسوس شد

رنج شد

و تنهایی ...

 

"پرسه"


نوشته شده در سه شنبه 94/3/26ساعت 9:51 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

تو کیمیای سعادت تو هشت باب بهشتی

تو ذره ذره وجودی و پاک زاده سرشتی

تمام هستی و مستی و بت پرستی من را

به نام خود زدی و چون قصیده نامه نوشتی

 

پرسه


نوشته شده در چهارشنبه 94/1/26ساعت 10:6 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

زندگی را چشیدیم

قهوه ای است تلخ و کشنده

هرچه بیشتر شکر میریزیم

بیشتر ...

آری می دانم

آخرش هم آنقدر شکر اضافه می کنم،

تا خودم هم حل شوم ...

 

 

"پرسه"


نوشته شده در چهارشنبه 94/1/26ساعت 10:3 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

بیا برگرد ، تا خونه از عادتت سیر نشده

تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده

بیا تا اومدنت دیر نشده ، دلها دلگیر نشده

تا هنوز فاصلمون جوونه و پیر نشده ...

 


نوشته شده در یکشنبه 94/1/9ساعت 8:56 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

عشق غریبه دیر آشنا خداحافظ

ای کشتی خیال مرا ناخدا خداحافظ

با تو تمام خاطره ها رنگ قصه است اما

بی تو تمام می شود این قصه ها خداحافظ

در ابتدای وصالم کسی بجز تو نبود

در انتهای خیالم فقط خیال تو بود

تو ابتدای خوش ماجرای من بودی

ای انتهای بد ماجرا خداحافظ ...

 

پرسه


نوشته شده در یکشنبه 94/1/9ساعت 8:14 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

وز بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست

تا در نگری که بی تو چون خواهم خفت


نوشته شده در چهارشنبه 94/1/5ساعت 5:6 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

حق با تو بود یه جا باید تموم شه

تا کی روزات به پای من حروم شه

خزون من منتظر بهار نیست

حق با تو بود رسیدنی تو کار نیست

گذشت دیگه از من و تو بهونه

دیوونه بازیای عاشقونه

یکی بود و یکی نبود

باشه برو بود و نبود

حق با توئه همه کسم

(من بدم) عیب از تو نبود!


نوشته شده در سه شنبه 93/12/26ساعت 1:9 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

پرسه

 

خدایا ...

چقدر دورم از تو !

برای رسیدن به وصالت ،

دنیا که سهل است

آخرت را هم قربانی خواهم کرد ...


نوشته شده در شنبه 93/12/23ساعت 2:40 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

من . . .

این واژه بی رنگ

این دلهره های بودن

این گرگ و میش تنهایی

این نفس کشیدن که سخت مغلوب شده است

این "من" است که از پا درآمده و تاب ماندن ندارد . . .

.

.

.

چه حجم دنجی است زندگی !!

ولی تلخ و ملال انگیز

.

.

.

برای زیستن

خیالی ژرف و روحی چون دریا لازم است

که "من" تهی از آنم . . .

پرسه


نوشته شده در یکشنبه 93/12/10ساعت 3:6 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

   1   2      >