سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
ساعت دماسنج

فصل پاییزی

بیا برگرد ، تا خونه از عدتت سیر نشده

تا نگام با یک نگه تازه درگیر نشده

بیا تا اومدنت دیر نشده ، دلها دلگیر نشده

تا هنوز فاصلمون جوونه و پیر نشده ...

 


نوشته شده در یکشنبه 94/1/9ساعت 8:56 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

عشق غریبه دیر آشنا خداحافظ

ای کشتی خیال مرا ناخدا خداحافظ

با تو تمام خاطره ها رنگ قصه است اما

بی تو تمام می شود این قصه ها خداحافظ

در ابتدای وصالم کسی بجز تو نبود

در انتهای خیالم فقط خیال تو بود

تو ابتدای خوش ماجرای من بودی

ای انتهای بد ماجرا خداحافظ ...

 

پرسه


نوشته شده در یکشنبه 94/1/9ساعت 8:14 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

وز بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست

تا در نگری که بی تو چون خواهم خفت


نوشته شده در چهارشنبه 94/1/5ساعت 5:6 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

حق با تو بود یه جا باید تموم شه

تا کی روزات به پای من حروم شه

خزون من منتظر بهار نیست

حق با تو بود رسیدنی تو کار نیست

گذشت دیگه از من و تو بهونه

دیوونه بازیای عاشقونه

یکی بود و یکی نبود

باشه برو بود و نبود

حق با توئه همه کسم

(من بدم) عیب از تو نبود!


نوشته شده در سه شنبه 93/12/26ساعت 1:9 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

پرسه

 

خدایا ...

چقدر دورم از تو !

برای رسیدن به وصالت ،

دنیا که سهل است

آخرت را هم قربانی خواهم کرد ...


نوشته شده در شنبه 93/12/23ساعت 2:40 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

من . . .

این واژه بی رنگ

این دلهره های بودن

این گرگ و میش تنهایی

این نفس کشیدن که سخت مغلوب شده است

این "من" است که از پا درآمده و تاب ماندن ندارد . . .

.

.

.

چه حجم دنجی است زندگی !!

ولی تلخ و ملال انگیز

.

.

.

برای زیستن

خیالی ژرف و روحی چون دریا لازم است

که "من" تهی از آنم . . .

پرسه


نوشته شده در یکشنبه 93/12/10ساعت 3:6 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

یادت باشد که روح من همواره در توست

مبادا لحظه ای مرا به فراموشی بسپاری

که آن لحظه بی گمان بر تابوت زمان خواهم خفت ...

 

پرسه


نوشته شده در شنبه 93/12/9ساعت 11:30 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

باران که می بارد

تصویر تو در آینه چشمانم نقش می بندد

و من باز هم تهی می شوم از رنج بودنم ...

 

پرسه


نوشته شده در شنبه 93/12/9ساعت 11:25 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

خسته بودم . . .

خوابم که برد چشمهایم باز شد !

رو به دنیا . . .

هنوز

هنوز

هنوز

و هنوز در خواب دنیا شناورم.

. . .

. . .

. . .

چه بیصبرانه در انتظار دوباره چشم بستن و بیدار شدنم . . . !


"پرسه"

 


نوشته شده در سه شنبه 93/7/22ساعت 11:6 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

 

فصل پاییزی من که میرسه


فصل اندوه سفر سر میرسه . . .



نوشته شده در جمعه 93/7/4ساعت 6:54 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

   1   2      >