سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
mp3 player شوکر

فصل پاییزی

من . . .

این واژه بی رنگ

این دلهره های بودن

این گرگ و میش تنهایی

این نفس کشیدن که سخت مغلوب شده است

این "من" است که از پا درآمده و تاب ماندن ندارد . . .

.

.

.

چه حجم دنجی است زندگی !!

ولی تلخ و ملال انگیز

.

.

.

برای زیستن

خیالی ژرف و روحی چون دریا لازم است

که "من" تهی از آنم . . .

پرسه


نوشته شده در یکشنبه 93/12/10ساعت 3:6 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

یادت باشد که روح من همواره در توست

مبادا لحظه ای مرا به فراموشی بسپاری

که آن لحظه بی گمان بر تابوت زمان خواهم خفت ...

 

پرسه


نوشته شده در شنبه 93/12/9ساعت 11:30 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

باران که میبارد

تصویر تو در آینه چشمانم نقش می بندد

و من باز هم تهی می شوم از رنج بودنم ...

 

پرسه


نوشته شده در شنبه 93/12/9ساعت 11:25 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

خسته بودم . . .

خوابم که برد چشمهایم باز شد !

رو به دنیا . . .

هنوز

هنوز

هنوز

و هنوز در خواب دنیا شناورم.

. . .

. . .

. . .

چه بیصبرانه در انتظار دوباره چشم بستن و بیدار شدنم . . . !


"پرسه"

 


نوشته شده در سه شنبه 93/7/22ساعت 11:6 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

 

فصل پاییزی من که میرسه


فصل اندوه سفر سر میرسه . . .



نوشته شده در جمعه 93/7/4ساعت 6:54 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

دیگر کجا !؟

آخرین برگ دفترم را نوشتی

این پایان من است


برای بازخوانی من به کتابخانه قبرستان ، ردیف آخر مراجعه شود ...


نوشته شده در چهارشنبه 93/3/7ساعت 3:29 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

مرا تو بی سببی نیستی

براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه تاریک

کلام از نگاه تو شکل میبندد

خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی . . .

"چه مومنانه نام مرا آواز میکنی . . ."

 

شعر : استاد شاملو

 


نوشته شده در جمعه 92/9/22ساعت 9:16 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

رنگین کمان . . . ،

هفت رنگ!

و شب و روزها سیاه  و سفید . . .

و زندگی نیز . . .

ولی افسوس من!

لبریزم از خاکستری

آغشته تا خون . . .

کاش روزگار خاکستری میشد

تا همرنگ بودم

گم بودم . . .

 

نوشته : پرسه


نوشته شده در دوشنبه 92/9/4ساعت 10:55 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

 

تنهاترازسکوت

 

آنشب . . .

بدون من نوشیدی

شراب فراموشی را . . .

و بدون من خوابیدی

سرمست و تهی

از هرآنچه که اسمش را عشق بگذاری . . .

و امشب . . .

بدون تو خواهم نوشید

باده رهایی را . . .

و سرمست و لبریز

از همه دلتنگی ها و رنج ها و تنهایی ها

دود خواهم شد

با سیگارم . . .

امشب بی تو خواهم خفت

برای همیشه . . .

نوشته : پرسه


نوشته شده در یکشنبه 92/7/28ساعت 10:34 صبح توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

 

پاییز

 

زرد و تنها

چون پاییزم

سرمست و بی پروا

در چنگ نوازشگر باد

و با صدای کلاغ ها

میرقصم . . .

برگهایم در آسمان و زمین بی قرار

و من منتظر . . .

در انتظار عابری عاشق که بر تنهایی هایم قدم بگذارد

باشد که صدای خش خش برگهای زرد شده و به پای خود ریخته ام

زیر پاهایش

ناقوس پرکشیدن و رهاییم را به صدا درآورد . . .

 

نوشته : پرسه

 


نوشته شده در پنج شنبه 92/7/4ساعت 9:24 عصر توسط مجتبی ابوترابی| نظرات ( ) |

   1   2      >